110

گیتی داره میره آمریکا و این برای بار هزارم بهم ثابت می کنه اگه پولدار باشی حتی بزرگترین اشتباهات هم هزینه اشون زیاد نیست. ازدواجش اشتباه بود. اما انقدر آبرودار بودند و خودش هم بساز که نه سال رو تحمل کرد و البته که کارش به روانپزشک و خوردن قرص رسید اما جدا نشد. علاج کار؟ برن آمریکا.

از قهوه جدا شدم. حالاها قهوه نمیخوردم. از دو مرداد به این طرف فقط پریروز خوردم و آنهم به اصرار در. اما جالبه که هوسم براش کمتر شدو چون محروم کرده بودم خودمو ازش خیلی دلم میخواست. حالا که خوردم فعلا هوسش کم شده.

بعد یک هفته ا بیشتر گرما، دیشب تونستم بخوابم. هوا کمی خنک شده. چند شب گذشته انقدر خیس غرق میشدم که هر از چندگاهی بی تاب از خواب می پریدم. پری شب توی حیاط لای مورچه ها تلاش کردم بخوابم که نشد و فقط تا سه تلاش مذبوحانه کردم.

چقدر این رفیق ممیز پرچنان داغونه. یه مطلب گذاشته دلم می خواد برم بزنم تو کاسه کوزه اش.

ممیز؟ خوش هست. این آدم عجیبیه. جدا به درد مهاجرت می خوره. هوم سیکی چیزی نگرفته. با زیبایی های دنیای قشنگ نو خوشه.

پایان نامه؟ قبل تاسوعا یه ران گرفتم و مطمین بودم طبق برنامه پیش رفتم. بعد همون شب شب نه گفتن شد. رفتم یزد و اومدم. بعدش که اومدم سرلپ تاپ دیگه پلاگینه کار نمی کرد. قصه همین که تا همین پریروز هرچه تلاش کردم نشد که نشد. آخرش هم اتاقی در گفت بذار ببینم (چون مثلا خیلی پایتون سرش میشه) تهش گفت ویندوزتو دارم عوض می کنم. چیزی نگفتم بهش. تا همین دیشب در تکاپوی تعویض ویندوز بودیم. دیگه همین.

دیروز چهارمین دفعه ای بود که رفتم دویدم. حالاها سبک خانم دکتر استیسی سیمز می دوم. حدود چهل ثانیه اسپرینتینگ و بعد کالم داون. دوباره تکرار همین. تا یک ماه پیش هدفم بود خودم را به یک ماراتن برسانم. چهار کیلومتر می دویدم. اما الان با این روش فعلا روی دو کیلومتر هستم. جالب اینه که اون نرم دوی بود و در عین حال ماکسیسم سرعتم چهار بود (هر کیلومتر در چهار دقیقه) و الان سرعت ماکسم سه هست. اما میانگینم حالا خیلی پایین است. چیزی حدود ده. در حالیکه قبلا روی هفت بود. این راهم بگویم که نر و در هم همراهم می شوند صبح ها و قسمت کالم داونمون خیلی اروم می ریم تا نفسشون جا بیاد و خود من نفسم جا اومده اما برای اونا صبر می کنم (در مقابل در قسمت اسپرینتینگ چون حس رقابت دارم باهاشون خیلی خوب تر می دوم که مبادا ازم بهتر برن :دی) شنبه هم رفتم استخر (برای اورال هلث). یکشنبه ساعت پنج و نیم در حد سه دقیقه طناب زدم. همین. دکتر استیسی سیمز میگه برای زنان برای قلب و عروق که همین اسپرینتینگ باید بریم (و بیشتر از نیم ساعتم نباید بشه) یا دوچرخه اونم شدتی نه مدل تمرین برای ماراتن که نرم دوی اصله (این روش اسپرینتینگ بجای استفاده از اکسیژن برای سوخت حرکت از گلیکوژن استفاده می کنه) و باید بین دو تا سه بار در هفته باشه، برای تراکم استخوانی که یهو بعد یائسگی افت می کنه جامپینگ خوبه مثل همین طناب زدن. برای تحلیل نرفتن عضلات هم وزنه برداری سنگین و رزیستنس ترینینگ. بدم نمیاد کلاس کار با دستگاه برم. میگه سه روز در هفته برای سن من لازمه. و پروتئین (بدن زنا خیلی بیشتر از مردا به پروتیئن نیاز داره). بدم نمیاد پروتئین کاله بخرم. کمی گرونه. برای عملکرد مغز هم کراتین در حد 3 تا پنج گرم در روز.

کفش رو می خوام بگم آروین از دبی بخره.

پ.ن: چقد بدم میاد از نر. چرا اینقد دختر دروغ می گی؟ میترسی چشمت کنن؟ دوست دوران دبیرستانش الان دلش باهاش صاف نشده سر همین دروغاش. بعد بازم دروغ میگه. الان درجا شده اما میگه رفتم کلیرنس. که چی آخه؟ من مهم نیستما. اون دختر در گناه داره. تازه دارم فکر می کنم شاید با اروین در ارتباطه و به در نمیگه.

109 دل پیمغمبر عقله

حس زنی رو دارم که از هسرش جدا شده و تازه دارد به رویاهاش فکر می کند. شوخی نیست. ده سال از عمرم با او بودم.یاد نیروگاه خورشیدیم افتادم. میدونم خیال بود (نه حتی رویا). یاد احیای یک زمین فرسوده افتادم. یاد استاد شدن. معمار شدن. خدایا کمکم کن.

رفته بودم استخر. مثل همیشه چیل کرده بودم و روی آب خوابیده بودم. دختر اتاق بغلی مزاحم میشد، یک دور کرال سینه یکی پشت و یکی قورباغه. حال همان گفتگوی کوتاه میان ست ها با او را نداشتم. حدود ده دقیقه مانده به آخر، در میان رسیدن به آن سوی استخر و تلاش همیشگی ام برای درست انجام دادن کرال سینه (من شنا را از دختر دوست بابام تو سن کم یاد گرفتم و با دیدن یوتیوب و آپارت و گوگل همیشه در تلاشم درستش کنم و همیشه خیال می کنم ناجی ها می گویند چقد این اشتباه میره. شده هم بهم بگویند)، یکهو دلم خواست تمام خشمم از زندگی را پا بزنم. پیش روانشناس کوچیکه که میرفتم همیشه می دیدم حس خشم ندارم. غم چرا اما خشم نه. اما دوشنبه سعی کردم غمم را خشم کنم و خشمم را پا بزنم. حیف که زود سوت پایان سانس زده شد.

حالاها خوشحالم با نر و در هم اتاقم. اما می دونید به چی فکر می کنم؟ یک خانمی بود توی اینستا حرفای جالب یک جمله ای میزد و تهش می گفت تراست می آیم عه گود ویچ. یکی از حرفاش این بود که همیشه تو زندگی کسی هست که تو رو باور نداشته باشه. امیدوارم اون شخص خودت نباشی. من الان باورم به خودم را از دست دادم.

108

هواپیماش نیم ساعتی هست که رسیده. از سایت فلایت رادار چکش می کردم. و تمام.

نت گوشی قطعه. نمیدونم چیزی فرستاده یا نه. دلم میخواست عکسای فرودگاهشو برام می فرستاد.

107

تو راه رستورانم. تو اسنپ. برای یادگار شدن، پریروز رفتم روانپزشک بهم قرص بده کمتر زاری کنم. قرصش نوشته دو هفته بعد شزوع اثر می کنه. دیروز اولی رو خوردم امروز دومی. الان اصلا گریه ام نمیاد. عجیبه.

هدیه لش به دستم نرسید.

اون رفته تا شهر ری

خدا به خیر کنه.

106

دارم با رفتنش کنار میام. گاهی با خشم. گاهی با غم. بعضی حرفای بعضی آدما خیلی تاثیر میذارن. شیرین صدسال پیش گفت کمکش کن رشد کنه. که وقتی نبودی برات نبودنش همه چیز باشه. الحمدالله رشد کرد. از اون آدم اخموی فحش بده شده این آدم. من چی شدم؟ درست حدس زدین. آدمی که صدتا دوست و اشنا داشت، الان به زور سی الی پنج تا دوست دارم. ده سال یک عمره. تغییرات تدریجی بودن و لعنت به تو و من. مهم نیست. برای منم :

the end of an era.

میسازم زندگیمو. باغم، با شادی.

هرکی منو می بینه نمیگه چرا تموم کردم، میگه چرا زودتر تموم کردم. یعنی در اینکه این رابطه برای من سم بوده محرزه (نمیگم اون سمی بوده ها، اتفاقا خودم توی این رابطه تبدیل به اون آدم سمی شدم که می دونستم نباید بمونم اما می موندم چون برای رابطه زحمت کشیده بودم. چون اون عن آقا رو کرده بودم این.) اما اشتباه من ادامه دادنش بوده. دیروز رفتم دکتر. دکتر بهم سر داد. خودش گفت با دوز 25 شروع کن. خودم ترجیح دادم با دوز 12.5 شروع کنم.

پی نوشت: انقد رو ریل افتاده که دیگه اون آدم قبلی نمیشه. باید خدا روشکر کنم. خودم داغون شدم در این ده سال ها، اما میدونید عذاب وجدان ندارم که باعث بدبختی یکی دیگه شدم.

پی نوشت 2: واقعیت دلم نمیخواد ببینمش. چون میدونم من میرم میشینم گریه می کنم و اون فقط به دیوار خیره میشه. کاش همین بود (چون میگیم مثلا همدردی بلد نیست). تازه نباید گریه کنم چون اون الان خوشحاله و نباید شادی شو منقص کنم. کاش همین بود (چون این خواست خودمه). قسمت بد ماجرا اون حالت منطقی احمقانه شه که میگه باید برم دیگه. گفتم بیا. همین. اولا که من برا اینکه تو خانواده پذیرش بشی کلی تلاش کردم. هرچی خودت و خانواده ات بد حرف میزدین من اون پشت توجیه میوردم. دوم این که بدون که خوب نبودی اگر بودی این همه پشت در نمی موندی. تو فقط میخواستی زن بگیری اما هیچ تغییری تو خودت نمیدادی. اولا رو که توجیه می کنی خام بودم، حالاهم توجیه می کنی خسته بودم.

خدایا من ده سال زحمت کشیدم شد این، میدونمم بره با یکی طرف کیف می کنه از چیزی که تربیت کردم، خدایا تو هم دوست پسر یکی که خوبه رو برا من جور کن. باشه؟ یکی که مثل خودم باشه. هرکی میگی تربیت نکردم غلط کرد. اون آدمی که اون اوایل دعوا میشد گوشی خاموش می کرد. اون ادمی که دعوا میشد میگفت غلط کردم گه خوردم خودشو ذلیل می کرد شد این که میاد حرف بزنیم (بله تاثیر منه. یادمه که اون اوایل چنین می کرد می گفتم عزن نفس داشته باش، ببخشید نمی خواد بگی.) هنوزم به این درک نرسیده که ملت دیگرانو می پیچونن برا زنشون یا پارتنرشون (مثل رفقاش سهیل و حمید) و این منو می پیچوند برا بودن با اونا. از اون آدم فلافل بخور محض رسوندمش به اینکه اقا رستوران خوب هم لذت بخشه. یه وقتایی لازمه. در عین حال این که بازم نمیشد احساسی روش حساب کرد جا کار داره (شب حالت بد میشد خواب بود و انقد خوابش مهم بود که نمیشد به ساحت خوابش وارد شد. صبحام که وقت کارش بود و حس مزاحم بودن پیدا می کردی.) مطمینم بره با هرکی دفعه دوم سوم براش گل میخره و بعدم پشت سر من می شینه حرف میزنه که گیر گل بودم نمیگه اون شد یه نماد. لباس پوشیدنش. به خود رسیدنش. ورزش کردنش (همت خودشم بودا اما من اون اوایل گیر می دادم. بس که تنش خسته بود. هی می گفت پیرم. واقعا پیر بود بدنی.) اپلایش (که حالا دیگه کیس براش ریختن).

اون چیه منو خوب کرد؟ نمیدونم خودش باید بگه.

هرچی هست سی سال پیش رومه. دوباره می سازم خودمو. درسته شاید باید قید بچه رو بزنم اما مهم نیست. دوباره می سازمت وطن.

این بد جواب دادناش. این که هرروز با یکی داره میره خداحافظی و من ته ته لیستش، یه ظهر بدموقع که کسی نیست هستم، خودش کمک می کنه به گذر از این مرحله. خدایا به تو امید دارم.

پی نوشت: من منکر خوبیاش نیستم. اگه خوب نبود من ادامه نمیدادم. خنده هامون باهم. خیلی باهاش راحت بودم. دیدار دفعه اولمون. دیدارهایی که میومد اصفهان. باوجود این که همه روانشناسام، روانپزشک کذایی می گن این رابطه برای من سم بوده (یارو روانپزشکه وقتی اعتراض کردم سم نبوده گفت اقا سم چیه؟ ممکنه یه گیاه برا من سمی نباشه اما برا یه حیوون دیگه چرا. سم چه می کنه؟ کارکرد سیستم بدنی تو رو مختل می کنه. همین. سیستم زندگی تو مختل شده با این رابطه) اما بازم دوستش دارم، دلم میخواد این همه زحمتم هدر نره. حالا میدونی به چی فکر می کنم؟ نرگس بهم می گفت خب ممیز چیکار می کرد؟ گفتم نمیدونم. خودمم نمیدونم. شاید اگر یک مدت وا میداد من اعصاب می داشتم درسمو می خوندم. یا تو قهر بودیم که من درس نمی خوندم. خوب که میشیدیم تا میومدم درس بخونم ول کن نبود که کی رسمی کنیم. یه دقه امون می داد. نمیگم این همه سال نگذشته ها. اما همه اش با همین حرفا بوده که تو که فلان، تو که بهمان. هی فشار اوردن به من که ازدواج چی شد.

105 گتسبی بزرگ

اولین باری که با ممیز خداحافظی کردم، همان سال 94، گریه می کردم و شیرین بهم فیلم گتسبی بزرگ را داد ببینم بلکه حواسم پرت شود. نمیدونم چرا حس می کنم یه جورایی داستان گتسبی و دیزی برای ما هم بود. اما به این فکر می کنم من ممیز رو به همه ترجیح دادم و شاید این بدتر بوده. شاید توقع داشتم در مقابل این ترجیح دادنم اون خیلی خوب تر باشه اما اون ممیز بود. مثلا؟ دکتر. عادل. فامیل سل اینا. شاید نباید وقتی اونا پیش میومدن احساسی ممیز رو انتخاب کنم و بعذ توقع ازش نمی داشتم که خوب باشه. این که اون رو بیش از خودش عاشق میدیدم. چه باگ بزرگی. واقعیت اینه که ممیز منو معمولی دوست داشت. تا اینجا هیچ مشکلی نیست. ذهن من اما عاشقانه فکر می کرد. دلش می خواست یکی عاشقش باشه. ممیز نبود. اما من رخت عاشقی تنش می کردم.

وقفه افتاد از حرف افتادم. با همه اینها... من همیشه دبگرانو برای اون رد می کردم اما اونو هم انتخاب نمی کردم.

103

یه پنجره با یه قفس

یه حنجره بی هم نفس

سهم من از بودن تو

یه خاطره است همین و بس

یه شب که مثل مرثیه

خیمه زده رو باورم

میخوام تو این سکوت تلخ

صداتو از یاد ببرم

102

خدایا خیلی تنهام

خوشحالم هم اتاقیا رفتن دوبی

راحت گریه می کنم

بدون هیچ کسی

بدون هیچ پولی.

101

هیچوقت خیانت نکنید. وقتی یکبار خیانت کردین طرف مقابلتون همیشه ذهنش میره به اون سمت. ممیز به من خیانت اونجوری نکرد. یه زمانی که قهر بودیم و هی پیام میداد برگردیم به هم، وسط اون پیاما با یه دختره بیرون رفته بود. من کی فهمیدم؟ هفت هشت ماه بعدش. قصه اینه که الان دلم میخواد بهش پیام بدم اما میگم شاید مثل اون دفعه با یکی داره وارد رابطه میشه. خیلی به تخمش هستم. برای همین پا پس می کشم.

100

دیروز خیلی گیر دادم به یادگاری خریدن براش. ماه پیش هم که باهم بودیم چنین روزایی داشتم. اون موقع ساعت گزینه ام بود. از صبح تا شب گوگل می کردم. چیزای مختلف. شب بد خوابیدم. هم اتاقیا وسط شب رفتن فرودگاه. ساعت پنج و نیم از خواب پریدم. صدای عبور هواپیما میومد. گفتم نکنه به دلم که افتاده امروز پروازش بوده. دیروز و پس پری روی اینها مردد بودم به زنگ زدن یا نزدن. صبح بی هیچ معطلی پیام دادم کی میری؟ یکهو دلم ریخته بود. جوابم را تا یک ساعت بعدش نداد. بعد هم جواب داد : اوایل هفته بعد. به قول قدیمی ها ماستمو کیسه کردم. فهمیدم نمیخواهد من بدانم. فهمیدم نمیخواهد من را ببیند. دیگه چیزی نگفتم. از کجا فهمیدم؟ چون تاریخ بلیطش مشخصه. قطعا دیگر مشخص شده. دقیق نگفته که من مزاحمش نشوم. بی خیال.

مدام یاد حرفش می افتم که میگه منو اوسکول نکن. برای همین زنگش نمی زنم.

یکی از گزینه هام برا کادو یه قاب عکس خیلی کوچک از خودمون بود. ده در ده. هی عکسا رو زیر و رو کردم چند تا عکسو نامزد کردم. سیاه سفید کردم. میخواستم زیر قاب بدم مصرع اول :ای غایب از نظر به خدا می سپارمت رو با لیزر حک کنن با تاریخ دوستی مون. یکیش یه جاکلیدی بود. چقدر دنبال جاکلیدی گشتم. سازدهنی. دیروز رفتم خرید بزنم از دیجی. با وضعیت صبح خوب شد نکردم. جاکلیدی 1700 بود. قاب 900 تومن. گزینه های دیگه ویدیو پروژکتوز. هیچی دیگه.

99

دوست دارم این شعرا رو بنویسم، چون تو ذهنم تکرار میشن:

از دست من میری

از دست تو میرم

تو زنده می مونی

منم که میمرم

تو رفتی و اینجا

دنیا رو غم برداشت

برداشت ما از عشق باهم تفاوت داشت

این آخرین باره من ازت میخوام برگردونی به خونه

این آخرین باره من ازت میخوام عاقل شی دیوونه

اونقدر بزرگه تنهایی این زن

که توی دریا هم نمیشه غرقش کرد

من عاشقت هستم اینو نمیفهمی

یه چیزو میدونم که خیلی بیرحمی

همیشه میرفتی هر لحظه هرساعت

آعوش من هرگز زندون نبود واست

هرچی بدی کردی پای من بنویس

نتیجه این عشق بازم برابر نیس.

98

می بینم فلانی دوست ممیز به یارش گفته ظریف، نجیب، گیسو بلند. فلانی دوست ممیز هم که یکسر عاشقانه میذاره. با خودم فکر می کنم من سزاوار این همه لعن و نفرین نبودم. جای درستی عاشق نشدم.

97

باورم نمیشه میدونه من اینجام و نگفته بریم بیرون. چقد زور زدم پاشم بیام، اینجا دارم از گرما تبخیر میشم (کولرا افتضاح شدن)، غذا هم نداریم. اومدم که اگه خواست ببینه منو باشم. چقدم عجیب بود این که دقیقا سر ساعت بلیطم بهم پیام داد که تهرانی یا نه. بعد الان چند روز گذشته و انگار نه انگار. احتمالا هر شب داره با یکی می ره بیرون. شاید دیروز خونه آقای فلانی بوده. امشب با حمید. فردا با تامی. پس فردا با می رییس سابق. پسون فردا با همون آقا معلمه، پس پسون فردا سل و تمام. شاید تو برنامه اش جایی ندارم. دلش نیست منو ببینه. هرچی. هیچی نگفته.

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت.

بازم رفتم عکس د اند اف اراش که عکس یاقوته و 16 آذر هست رو نگاه کردم.

96

پوش نمی کنمش. احتمالا دلش صاف نیست. زهره برام فال گرفت.

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پایِ خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی

دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سویِ هاروتِ بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب

بیمار باز پرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار

بر بویِ تخمِ مِهر که در دل بکارمت

خونم بریخت وز غمِ عشقم خلاص داد

مِنّت پذیرِ غمزهٔ خنجر گذارمت

می‌گریم و مرادم از این سیلِ اشک‌بار

تخمِ محبّت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سویِ خود تا به سوزِ دل

در پای دم‌به‌دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضعِ توست

فِی‌الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

اگر رفته که خدا به همراهش.

93

چرا این پسر این جوریه؟ پیام داده جواب دادم همین.

91

می دونم بعد من میره با یکی و فکر می کنه اون بهتر از منه. یادش بخیر با فلانی که بودم (همون دبیرستان) می گفتم با هرکی بره به خوشبختی بودن با من نمیرسه. همینم شدها. سه سال بعدش اومد دیدنم شهرمون. خیلیم وضعش خوب بود. ماکسیما داشت اون زمان. می دونم همه لباساش مارک بود و اون گردنبند سنگین طلاش. اومد جلوم نشست و گفت با چند تا دوست شدم. اما هیچکدوم مثل تو نشدن. من بهش گفتم نمی تونم. و پا شدم اومدم بیرون و تنهایی پیاده رفتم. الان اما؟ خوب نبودم با ممیز. چرا؟ چون اون خوب نبود باهام. من احساساتی بودم و منو مدام اون اوایل آلت می کرد. هنوزم می کنه. هست باهام ها. میخواست ازدواج کنیم. اما فقط همین. می دونم با یکی دیگه رابطه بهتری خواهد داشت چون زجراشو من کشیدم و شده این. برام مهم نیست. بذار بگه من بد بودم. خودم و خدای خودم می دونیم که من بد نبودم. اون مصر بود به ازدواج اما رفتاراش در حد یه زن و شهور صدسال پیشی بود. من میگم بابام شوهر خوبی نیست (پدر خوب چراها)، حتی مثل بابام که مثل نسل قبله هم نبود.

من با نزدیک حدودا پنجاه نفر زندگی کردم. نه دوست راه دور. تو خوابگاه. همه جور آدمی. هم اتاقی الانم میگه من پسر بودم تو رو می گرفتم تو با من که با همه دعوا می افتم اینقد خوبی. نه فقط اینا. همه می دونن بسازم. فراموش می کنم. با طرف بد باشم درسته بدم میاد اما تحمل می کنم می کنم تا یه چیزی پیدا میشه که دوستش می دارم آخر سر. می بخشمش. باهاش رفیق می شم.

90

دلم تنگه براش. دیشب عکس دوتایی مون سر 16 آذر رو پیر و پیرتر کردم. از اینجوریا که پیر بشیم به پای هم. کاش پیام میداد. می دونم که می دونه دوستش دارم. من چند بار پا پیش گذاشتم. الان نمی دونم حمید بهش گفته اشتباه کرده جوابمو داده و غیره یا نه. چرا این حرفو می زنم؟ حمید نوشته هرکی باید یه علی عابدینی تو هامون داشته باشه. به هرحال. بدجور سکوت کرده. من جلو نمیرم. چون بهم گفته اشتباه کردم پارسال نذاشتم تموم بشه. چون دی سال 401 هم که بهش زنگ زدم گذاشت دو روز بعدش گفت می خواد ببینتم. خودش گفت میدونه دوستش دارم. جالب اینجاست که الی تو راه یزد بهم گفت از کی فعمیدی دوستش داری؟ گفتم مگه من دوستش دارم. گفت تابلوعه. همه میگن دوستش دارم. کاش قبل رفتنش زنگ بزنه بریم کدورتا رو رفع کنیم، این بار من بجنگم و پذیرش بگیذم و ژانویه برای هم بشیم.

در همین زمان که من داشتم اینو می نوشتم اون یه پست گذاشت که ذوق رفتن به دانشگاه جدید داره و گفت فقط دلتنگ همکاراشه. یاد چی افتادم؟ یاد این که مثلا من براش چیز می جستم می گفت خانم فلانی تو دفترشون این گفته. منو آلت می کرد. رفیقش حمید یه چارتا چیز عاشقونه می ذاره. این انگار نه انگار. فقط وقت تیکه انداختن یاد من میوفته. اونی که باید منو بغل کنه نکرد. یه چیز بنویس لامصب که دلتنگ منی. منو می خوای.

خدایا همه انگشتا اتهام سمت منه. اما همین نرگس که میگه برو بهش زنگ بزن، همین نرگس، یارش که آلمانه برا تولدش اومد ایران، براش تولد تو کافه گرفت. شش هفت تا دوستشو دعوت کرد. همین نرگس رفتار ممیزو می دید همون ضرب اول پاره اش می کرد و بعدم می ذاشتش کنار. بماند که سر این که چرا برا تولدش ویلا نگرفت چه قشقرقی به پا کرده بود. فرقی نداره ها. همون حمید رفیقش، منت دختره رو می کشه، صدبار دیدم تو استوری دوست دخترش براش گل فرستاده محل کارش، یک بار این چیزاش ترک بشه دختره رهاش می کنه. یک بار بد دختره رو نگفته تو کانالش. همه اش نیاز... برا دختره دوستاشو می پیچونه. ممیز منو می پیچوند که بره با دوستاش دوچره سواری. بعد همه اینا فکر می کنن گل و بلبله رابطه و من دارم شلتاق می کنم. برو بابا.

دیروز به یه حرفی فکر کردم. من صادقانه عاشق بودم. تمام تلاشمو کردم. هیچ پشیمون نباید باشم. یادته خودت می گفتی مهم اینه واقعا عاشق باشه. شد شد نشد نشد. الان نشده. من خدا کمکم کنه بهش پیام نمیدم. نمیگم اگه پیام داد جواب نمیدما. اما دیگه پیش قدم نمیشم. چون آخرین بار بشه گفتم من جوابم نه تیست.

89

از امروز تا جایی که بتونم هرروز دعاش کنم.

88

خیلی خری

دلم از همین الان برات تنگ شده

نه تو منو دوست داشتی

نه خانواده ام.

خانواده ام رو میدونم چی شده. همون دفعه اول که اومدن خونه مون، مامان گفت خودش حس شوهر دخترعمه مو میدم و مامانشم مثل حاج خانم. همه هم تایید کردن. زارت بعد عید فهمیدیم دخترعمه ام پنج شش ماهه جدا شدن. سر بحث رفتن نرفتنم نوه ام شوهرش رفت و اونو رها کرد، این داستانم کی فهمیدیم؟ بله. بعد عید. خیلی گارد داشتن.

87

تمام وجودم می خوادتش! نه که خوب باشه ها اما برای رسیدن رابطه به اینجا خیلی تلاش کردم. شاید خواسته نبوده، زن و شوهر نبودیم که بگم باید سازگار بشی (بسازی)، چمیدونم، همین که دلم نمیخواسته تموم بشه هی خودمو وفق دادم. اونم حتما یه تغییراتی کرد.

اما اون دید بدش نسبت به من باقی موند، همون که فکر می کرد اوسکولش کردم، منم همون دید بی احساسی و خودخواهی اش.

با همه این که تمام وجودم برا رفتنش گریه می کنه بزننم هم زنگش نمیزنم، نمیرم ببینمش. جنبه نداشت. یکبار پیش قدم شدم هی زده تو سرم. من هربار میومد پیش قدم میشد تازه مهرم بهش بیشتر میشد.

86

ما لحظه های خوب زیادی داشتیم. این یک واقعیته.