91
می دونم بعد من میره با یکی و فکر می کنه اون بهتر از منه. یادش بخیر با فلانی که بودم (همون دبیرستان) می گفتم با هرکی بره به خوشبختی بودن با من نمیرسه. همینم شدها. سه سال بعدش اومد دیدنم شهرمون. خیلیم وضعش خوب بود. ماکسیما داشت اون زمان. می دونم همه لباساش مارک بود و اون گردنبند سنگین طلاش. اومد جلوم نشست و گفت با چند تا دوست شدم. اما هیچکدوم مثل تو نشدن. من بهش گفتم نمی تونم. و پا شدم اومدم بیرون و تنهایی پیاده رفتم. الان اما؟ خوب نبودم با ممیز. چرا؟ چون اون خوب نبود باهام. من احساساتی بودم و منو مدام اون اوایل آلت می کرد. هنوزم می کنه. هست باهام ها. میخواست ازدواج کنیم. اما فقط همین. می دونم با یکی دیگه رابطه بهتری خواهد داشت چون زجراشو من کشیدم و شده این. برام مهم نیست. بذار بگه من بد بودم. خودم و خدای خودم می دونیم که من بد نبودم. اون مصر بود به ازدواج اما رفتاراش در حد یه زن و شهور صدسال پیشی بود. من میگم بابام شوهر خوبی نیست (پدر خوب چراها)، حتی مثل بابام که مثل نسل قبله هم نبود.
من با نزدیک حدودا پنجاه نفر زندگی کردم. نه دوست راه دور. تو خوابگاه. همه جور آدمی. هم اتاقی الانم میگه من پسر بودم تو رو می گرفتم تو با من که با همه دعوا می افتم اینقد خوبی. نه فقط اینا. همه می دونن بسازم. فراموش می کنم. با طرف بد باشم درسته بدم میاد اما تحمل می کنم می کنم تا یه چیزی پیدا میشه که دوستش می دارم آخر سر. می بخشمش. باهاش رفیق می شم.