58
ممیز برام کفش کوه خرید. به این فکر کردم شاید باهم اوکی شدیم، بذار قدردان باشم. برا همین ذوقمو نشون دادم.
به محض اینکه آدرس گفت دلم هوس میوه کرده. هوس موز و توت فرنگی اینا، فهمیدم میخوان. فلنگو بستم. نیم ساعت دیگه میرم شیرچایی میذارم.
ممیز برام کفش کوه خرید. به این فکر کردم شاید باهم اوکی شدیم، بذار قدردان باشم. برا همین ذوقمو نشون دادم.
به محض اینکه آدرس گفت دلم هوس میوه کرده. هوس موز و توت فرنگی اینا، فهمیدم میخوان. فلنگو بستم. نیم ساعت دیگه میرم شیرچایی میذارم.
عارضم به خدمتتون که دیروز با ممیز دعوا کردیم. سرچی؟ سر این که نیومد دنبال من تره بار. اول که رفتیم تو کوچه تره بار، داشتم دنبال جا پارک می گشتم، گفت نبودم می ایستم تا تو بیایی. من معترض شدم. بعد گفت تو زودتر برو منم میام، تره بار بودم زنگ زد. گفتم کجایی گفت نشستم. {این دعوا سابقه ذهنی داشتم، چون دیده بودم میریم خرید می ایسته کنار. گفت با مامانش میرن هم همینه. (امان از این مادرا با تربیتشون. البته همه اش به تربیت نیست. تولد خواهرش نشاط بوده، براش رفته کیک خریده. پارسالم خرید. فقط تولد منو یادش نیست کیک بخره) لجم گرفت راستش. حداقل خودش نمیره خرید (انقدر کیف می کردم مردا داشتن خرید می کردن) بیاد باهم بریم. بعد به اون سوال بنیادی رسیدم بهش. من چرا باهاشم؟} اومدم می خواستم اسنپ بگیرم. اما گفتم ولش کن. نمی دونم چرا حدس زدم جا پارک داشته، اومده دوبل ایستاده بعد که فهمیده من عصبانیم. (چون اون موقع که پیاده شدم یه جا پارک دقیقا خالی شد و وقتی اومدم هم یکی دیگه از جا پارک رفت. و کلا همیشه جا پارک بود. )گفت چرا عصبانی؟ قیافه تو ببین. بگذریم. بعدشم گفت تو تعادل روانی نداری و من نمیخوام برا چیزا کوچک تحقیر بشم.
قرارمون این شد که اگر بابا اینام تا آخر هفته نیومدن تهران، دیگه حرف نزنیم. من مطلقا هیچ کاری نمیکنم. اگر مامان اینا گفتن میان، منتظر ادامه قصه میشم. وگرنه هم که تمام.
با هم اتاقیام که مشکل دارم. برخوردی نه ها. اما از اینکه تا پاسی از شب بیدارن و بیشعورن و چراغ رو خاموش نمیکنن و فیلم با صدای بلند می بینن و هارهار میخندن و حرف می زنن. اتاق سه نفره است. نفر چهارم برای ما اتاقو رزرو کرده اما نمیاد. پول سهمشون رو ندادن. تخت و کمدها و جای میزشو گرفتن. میخوام بدونید و بدونم پرروان.
دیشب... بد خوابیدم. خواب بد دیدم. توی خوابم یک هواپیما از خونه ما رد شد اما افتاد رو خونه های همسایه. توی خواب گفتم بیچاره این همسایه، همیشه بلا سر ساختمونش میاد. نمیدونم چرا چنین چیزی گفتم. اما یادمه تو خواب وقتی داشت از اسمون خونه ما رد می شد با چشمم دنبالش کردم، بعد که براورد کردم رو خونه مون نمیافته اروم شدم و داد زدم داره میافته. اما چرا تو خواب به خواهری همه نگاه کردن که نترسه. یک مادر و بچه زیر ساختمون مونده بودن آقاهه اومد دعوا. چه قبل از ساخت این خونه و چه بعدش که شدیم بلندترین خونه همیشه خواب اینجوری می دیدم. نمی دونم تعبیرش چیه. یک خواب پر تکرارم هم فرار به سمت کوهه.
دیشب خوابیده بودم و اشک از چشمام میومد. از خدا خواستم برا ازدواجم کمکم کنه. بعد صبح بعد بیدار شدن خیال کردم یکی از پشت بغلم کرده. بهم میگه نگران نباش. بچه هاخوابن تو اتاقشون. گفت انقد بغلت می کنم تا همه زخمات خوب بشن. دلم چنین مردی خواست. طبیعتا این آدم ممیز نیست. چون ممیز فقط به فکر کردن و کاراشه. بکنم تو رو و بعد پاشم برم به کارهام برسم. دیروز تازه فهمیده که چرا ما همو هیچ وقت بغل نمیکنیم. نوازش نمی کنیم. چون شق می کنه. خدایا من که خیلی خسته ام. خودت تموم کن به نحوی که درد نکشم. میدونم همین خوابم نشان از خاطر پریشانم داره ها اما تو بخوای میشه. صبح پیام داده رفتم دویدن. روزتو با اراده شروع کن. فرق من و اون اینه.
عارضم به خدمتتون از خانم موسوی. کسی که تو خونه شون کتاب اهدایی شو دیدم. مرد درجه یک...که پرید کتابو قاپید. خود آدما می دونن چه خبره. من داشتم عادی میخوندم پرید از دستم گرفت. باهم رفتن پیشوا. جلسه گذاشته. اونم فیلمشو ساخته. الانم مطلب درمورد دوچرخه نوشته که توجه شو جلب کنه. خوششون باشه. اونم که بچه میخواد. براش شش هفت تا میاره. تحسینشم می کنه. حجاب مجابم داره. دوتایی شونم عاشق افاغنه ان. حرصم میگیره وقتی گفت تو بهت بگن حجاب آزاد و پول بهت بدن کافیه برات. حرصم گرفت وقتی میگه راننده کامیون مثل پزشکه آدمی که خودش خیلی سر تحصیلاتش معطله. مسلما دلم می سوزه از این همه کیس خوب که بخاطرش رد کردم. از این همه موقعیت خوب. بعدم چقدر حرصشو خوردم تا یه ذره دخترا بتونن تحملش کنن میوه شو یکی دیگه بچشه اما.... با همه اینا درسته قبلا دلم نمیومد. با همه این که ممکنه من بمونم و من. اما ترجیحم بر تنهاییه. فقط باید بنویسم بزنم جلوی چشمم که فراموش نکنم. که فیلم یاد هندوستان نکنه.
دیشب اومدم بخوابم. سگ نر و آس در و خواهرش می خواستن ریالتی شو مزخرفی رو ببینن. هیچی دیگه. با اینکه بهشون گفتم صدا رو کم کنن کم نکردن. باز دم خواهره گرم، چراغو خاموش کرد. هی تو خوابم می گفتم میرم جامو عوض می کنم. میرم اتاق روبرویی. چون خوابم مهمه. اما بعد صبحی گفتم تخت پایینم چی؟
سعی کردم براشون آرزوی بد نکنم.
چمی دونم سپردمشون به کارما اینا. با توجه به این که دیروز عصر یهو دیدم نرگس سیبمو خورده، فهمیدم نباید باهاشون قاطی بشم. کی قاطی شدم؟ صبح بعد پارت اول زبانم رفتم ریالیتی شو که میدیدن و در مورد مچ شدن پنجاه تا دختر و پسر بودو دیدم. اینا فقط پیشروی می کنن.
درسته منم با اونا خوابیدم و دیر بوده، احتمالا یک اینا و زودتر بیدار شدم، اما حداقل مغزمو اون ریالیتی شو شون تخسیر نکرد. بعدم، مطمینم سگ نر دلش میخواد زود بیدار بشه، مطمینم دلش ورزش می خواد. حالا هرچند وانمود کنه برام جذاب نیست.
الان آرزوم چیه؟ بتونم پنج ساعت در روز زبان بخونم، مثلا شش تا یازده، ظهر به بعدم پایان نامه.
سلام به همه
من اومدم خوابگاه
به گفته خاله با بچه ها خوب رفتار کردم. دیدم اونا خیلی خوبن. بچه های خوبی بودن. اینقدر که ترس داشتم نیاز نبود. بگذزیم. صبح کوک کردم 5/5. بیدار شدم و دیدم خوابم کمه. خوابیدم تا 6.5. باز دیدم کمه خوابیدم تا 7.5.
پس. قانون یکم فعلا من فردا هفت بیدار میشم. یازده تا هفت می خوابم.
بریم شروع درس. طبق برنامه ریز CHATGPT دو ساعت زبان. دوساعت مقاله. دوساعت پایان نامه. دوساعت زبان.
دیشب ممیز اومد دنبالم. بعدش رفتیم پلاکس. فلافل زدیم. خیلی خواب بودم. اما به هرحال تا یه حدی وسایلمو جمع کردم و حمام هم رفتم.
------------------------------------------------
بعد 45 دقیقه خوندن مریم اتاق قبلی اومد کتابخونه. اولا که روم نشد ادامه بدم تست ریدینگ زدنو. از این خجالت کشیدم که پارسال باید اینجا می بودم. کلا چرا همه برنامه هام اینطوره؟ برنامه ریزیام اولویت ها رو درک نمی کنم. پارسال باید برای آزمون زبان می خوندم.
الان اولویت چیه؟
چقدر رفتار مامانم خسته ککنده است. شنبه میرم تهران. هیچ وقت درک نمی کردم رفتارای سمی مامانمو. اما الان چرا. دلم برا بابام می سوره. به نظرم به پای مامانم هدر رفت. یک کله غر میزنه. امروز گفت اینجا خونه منه. میخوام اینجور باشم. شما هرجا میخواهید برید. یاد این میافتم قبل عید اعصابمو ریخت بهم. از صبح روی دور غرغره. چرا غرغر؟ چون دیروز پسرخاله اش اومد در خونه و بابا رفت پایین و من گفتم بدویید جمع کنید طرف بیاد بالا. بخدا زشته. مردم میان نمیذارید بیان تو. بعد مامان دلش نمیخواست. دیدید برعکس خونه مردم. که میگن بچه بیرون نمیاد؟! بعد از دیروز اعصابش خورد بود که چرا مثلا در حمام رو بستم و بعد دست نشسته در یخچالو باز کردم. از دیشب یک کله داره غر می زنه. خواهرم نوبت گرفته برا دستش مطمئنتم دکتر گفته چیزیت نیست، چون حتی نگفته برو عکس بگیر، هی داره غر میزنه بی اجازه من چرا نوبت گرفت. دیگه نمیتونه هی بگه دستم درد می کنه. صبح بلند شدم ظرف خودمو بابا رو شستم که غر نزنه.
می خواستم بگم بیاد بریم کفش بخریم. نگفتم. چرا کسی که من براش مهم نیستم رو مراقبش باشم؟ نگفته به من که تو چیزی می خواهی؟ بعد من بجای اون باید بپرسم مامان چادر نمیخواهی؟ کفش نمیخواهی؟ بابا بهترین فرد این خونه است. فقط نگرانیم اینه مثل مامان باشم.بالاخره ژن مامان رو دارم و این که یک عمر بچه اش بودم.حالا انگار خواهری که شبیه مامان شده. داداش داره شبیه بابا میشه. خوشحالم برا برادری. خیلی اخلاقش بهتر شده. کمتر جوش میاره. کمتر غر میزنه. به نظر من که تو سن بالا ازدواج کردن مردا بهتره برا زنا. بیشتر قدر می دونن. قبلا یه جوری مامان تحویلش گرفته بود که فکر می کرد خبریه. برا قد و بالاش و قیافه ایناش فکر می کردن خبریه. حالا فهمیده خبری نیست.
ممیز... خبری ازش نیست. حس می کنم پا پس کشیده.
لنزیه بامبول دراورده. میگه برای شما موجود نیست می خواهید تبدیل کنم آستیگمات چشمتون رو یا لغو کنید. چون معلوم نیست کی شرکت موحود کنه. منم گفتم منتظر میشم موجود بشه.
هیچ چیزی رو به بهتر شدن نیست. من اینو قبول نداشتما. اما امروز صبح پیرو ایده های ممیز سعی کردم اینو بپذیرم. البته بگم. کتاب فقر احمق می کند رو می خوندم. من حس می کنم مدت زمان بودنم با بابا کمه. برای همین شاید موندم اینجا. مامان میره رو اعصابم. و می خوام شنبه برگردم تهران. چرا فکر نمی کنم بابا خوبه؟ چون برای ننه خانم گفتم اوه خدایا سیستم رو بترکون. شاید شرایط خاله و دایی بهتر شد. بعد صبح اون چهارشنبه فقط از خدا خواستم ننه خانم زنده باشه. چرا؟ چون اون شب قبل تصادف خیلی گریه کردم و به خدا گفتم شاکرم. دیگه از دعا کردن ترسیدم. میترسم بابا را به خدا بسپرم و برم تهران. ذهنم بیش از حد نگرانه. حتی تو اتاق یک هندزفری نمیگذارم و منتظرم کسی داد بزنه و کمک بخواد. نه کمک کاری، کمک که مثلا حالشون بده.
امروز دفعه چهارمی بود که تنهایی ماشین بردم. میدونم چیز مهمی نیست. مهسای 19 ساله هم ماشین می بره اما برای من که یک باری شده بود خیلی مهمه.
انتظار داشتم ای تی اس 120 دلارمو برگردونه. گفت 240 دلار دوسال پیش داده به شرکت واسط. اونا قبول نمی کنن. فکر می کردم ای تی اس کاری بکنه. هی ده روز ده روز تمدیدمی کنه جواب دادن رو.
دارم می نویسم. کم کم. باید بیشتر بنویسم. بیشتر بخونم.
خودکشی کنم بده؟ چی میشه؟
چقدر رفتار مامانم خسته ککنده است. شنبه میرم تهران. هیچ وقت درک نمی کردم رفتارای سمی مامانمو. اما الان چرا. دلم برا بابام می سوره. به نظرم به پای مامانم هدر رفت. یک کله غر میزنه. امروز گفت اینجا خونه منه. میخوام اینجور باشم. شما هرجا میخواهید برید. یاد این میافتم قبل عید اعصابمو ریخت بهم. از صبح روی دور غرغره. چرا غرغر؟ چون دیروز پسرخاله اش اومد در خونه و بابا رفت پایین و من گفتم بدویید جمع کنید طرف بیاد بالا. بخدا زشته. مردم میان نمیذارید بیان تو. بعد مامان دلش نمیخواست. دیدید برعکس خونه مردم. که میگن بچه بیرون نمیاد؟! بعد از دیروز اعصابش خورد بود که چرا مثلا در حمام رو بستم و بعد دست نشسته در یخچالو باز کردم. از دیشب یک کله داره غر می زنه. خواهرم نوبت گرفته برا دستش مطمئنتم دکتر گفته چیزیت نیست، چون حتی نگفته برو عکس بگیر، هی داره غر میزنه بی اجازه من چرا نوبت گرفت. دیگه نمیتونه هی بگه دستم درد می کنه. صبح بلند شدم ظرف خودمو بابا رو شستم که غر نزنه.
می خواستم بگم بیاد بریم کفش بخریم. نگفتم. چرا کسی که من براش مهم نیستم رو مراقبش باشم؟ نگفته به من که تو چیزی می خواهی؟ بعد من بجای اون باید بپرسم مامان چادر نمیخواهی؟ کفش نمیخواهی؟ بابا بهترین فرد این خونه است. فقط نگرانیم اینه مثل مامان باشم.بالاخره ژن مامان رو دارم و این که یک عمر بچه اش بودم.حالا انگار خواهری که شبیه مامان شده. داداش داره شبیه بابا میشه. خوشحالم برا برادری. خیلی اخلاقش بهتر شده. کمتر جوش میاره. کمتر غر میزنه. به نظر من که تو سن بالا ازدواج کردن مردا بهتره برا زنا. بیشتر قدر می دونن. قبلا یه جوری مامان تحویلش گرفته بود که فکر می کرد خبریه. برا قد و بالاش و قیافه ایناش فکر می کردن خبریه. حالا فهمیده خبری نیست.
ممیز... خبری ازش نیست. حس می کنم پا پس کشیده.
لنزیه بامبول دراورده. میگه برای شما موجود نیست می خواهید تبدیل کنم آستیگمات چشمتون رو یا لغو کنید. چون معلوم نیست کی شرکت موحود کنه. منم گفتم منتظر میشم موجود بشه.
هیچ چیزی رو به بهتر شدن نیست. من اینو قبول نداشتما. اما امروز صبح پیرو ایده های ممیز سعی کردم اینو بپذیرم. البته بگم. کتاب فقر احمق می کند رو می خوندم. من حس می کنم مدت زمان بودنم با بابا کمه. برای همین شاید موندم اینجا. مامان میره رو اعصابم. و می خوام شنبه برگردم تهران. چرا فکر نمی کنم بابا خوبه؟ چون برای ننه خانم گفتم اوه خدایا سیستم رو بترکون. شاید شرایط خاله و دایی بهتر شد. بعد صبح اون چهارشنبه فقط از خدا خواستم ننه خانم زنده باشه. چرا؟ چون اون شب قبل تصادف خیلی گریه کردم و به خدا گفتم شاکرم. دیگه از دعا کردن ترسیدم. میترسم بابا را به خدا بسپرم و برم تهران. ذهنم بیش از حد نگرانه. حتی تو اتاق یک هندزفری نمیگذارم و منتظرم کسی داد بزنه و کمک بخواد. نه کمک کاری، کمک که مثلا حالشون بده.
امروز دفعه چهارمی بود که تنهایی ماشین بردم. میدونم چیز مهمی نیست. مهسای 19 ساله هم ماشین می بره اما برای من که یک باری شده بود خیلی مهمه.
انتظار داشتم ای تی اس 120 دلارمو برگردونه. گفت 240 دلار دوسال پیش داده به شرکت واسط. اونا قبول نمی کنن. فکر می کردم ای تی اس کاری بکنه. هی ده روز ده روز تمدیدمی کنه جواب دادن رو.
دارم می نویسم. کم کم. باید بیشتر بنویسم. بیشتر بخونم.
چقدر با مامان مشکل دارم من. سر بحث دیروز که ممیز رو چه کنیم. صبح پا شدم میگه خوب همه چیو میندازید گردن من. تو کی گفتی اینا میخواستن بیان خواستگاری این همه سال. بعدم میگه تو خودتو با دخترا خاله مقایسه می کنی؟ اونا اگه از ایران رفتن اولا دکترا داشتن، برا تحصیل نرفتن، قراره برگردن. خیلی بدم اومد ازش. اون روز که اون یونانه جور شد. (وای باز ممیز افتادم که میخواسته من نرم که تنها نرم. بخدا بهش نه میگم. حالا ببینید کی اینو گفتم. من باهاش سر سفره عقد نمیرم.) مامانم گفت. وای خودتو با مریم مقایسه می کنی. اون استاده میومده دنبالش. ولش کن. حرص مامانو نمی خورم. گفت دستم درد می کنه براش حرص نمی خورم. مامان لیاقتش همون داداشه. بعدم در اومده میگه همه تون از هم یاد می گیرید. تو هم از هاجر یاد گرفتی. اونم براش سرطلان باباش مهم نبود و رفت. انقد مامان ادم مانع بشه؟ حالا فهمیدم چرا من نرفتم. این مامانی که من دارم. یادش بخیر. یادمه گفتم کلاس زبان میرم. اومد نشست گریه کرد که تو میخوای بری خونه دکتر که بودیم. کلاس زبان انگلیسی می رفتم قسمم میداد که نرو. استادم گفت بیا تهران گفت کجا میخوای بری. همیشه رفته رو اعصاب من. حالا اگر پیشش بودم و راضی بود خوب بودا. می خواد خونه باشم فقط بشینم باهاش فیلم ببینم. برم باهاش خرید. و البته بخونم برا دکترا و استاد دانشگاه بشم که خانم ارضا بشن. اگه اومدم یه آشپزی کنم انقد غر می زنه. خدا نیاره اون روزو که کسی بگه دست پخت من بهتر از مامانمه. دیگه از تیکه انداختن ادمو رها نمیکنه. بسیار کنترلگر. والا. روانشناسه خوب گفت. ما یک بغل مادر یادمون نمیاد. بگو گریه کنیم. از دور می ایسته نگاه می کنه. یک نوازش. هیچ. وای خدایا یاد دل دردای پرییودی می افتم. که بابا و داداش و خواهر هی میگفتن چه کنیم. مامان می گفت خوب میشه. کاری نمیشه کرد. بعد بابا برام اب جوش نبات برام میورد. چرا مهم نبود؟ چون خود مامانم درد پریودی نداشته. خیلی حسوده واقعا. و کنترلگر. مادرمه درست. اما خب میشه که اینا باشه.
دیروز ممیز اومد شهرمن و رفتیم بیرون. از صبح ساعت 7/5 تا 3/5 عصر. برام عروسک ماتریوشکا خریده بود. با یه سکه پارسیان. این مرد خیلی حسابگره. یعنی چون بهش می گفتم یک سکه پارسیان یک گرمی گذاشتم برا تولدت و اینو بگیر برو عینک بخر و اینا، اونم عینا همون یک سکه یک گرمی گذاشته بود برام. من نگرفتم. یه جوری حس توهین داشتم. من سکه طلا نمیخواستم. من کادو میخواستم. بله. پارسال اعصابم خرد شده بود. فکر کنم 1/700 اینا داده بود و یک دستبند و گوشواره سنگ خریده بود. یعنی تا وقتی فکر می کردم کادو کم خریده میگفتم خسیسه. اما بعد دیدم 1700 داده اونو خریده عصبانی شدم. باور کن تو میدون با نهایت 200 میشد مثلشو خرید. بحث امسالمم این بود که اصلا مناسبتا براش بی معنی ان. واقعا تو مغز این بشر چی می گذره؟ اصلا انگار آداب زن داشتن بلد نیست. ماتریوشکا برام خریده. واقعا نمیدونم یعنی چی.
نمی دونم چون تو خانواده ای بزرگ شدم (و فکر می کنم اکثر حداقل ایرانیا اینجورن) که کادوها بیشتر از اینان، بعد مثلا زن کادو کمتر میداده (مثلا مامانم اصلا کادو نمیده (چون خانه دار) و خواهرم کادو کمتر میده) و مردا بیشتر کادو میدن و یک روتینه. این که ممیز قشنگ حساب می کنه من چی کار کردم همونو انجام بده برایم خوشایند نیست.
گوشیم توقیف شده. بدم نیست. دیروز تا حالا هشتاد صفحه کتاب عشق، منزلت اجتماعی و کار رو خوندم.