131

نمی دونم چرا با ممیز مدام دعوام میشه. این نبود اون زندگی مشترکی که فکرشو می کردم. فکر می کردم مثل خزعبلات می شود زندگی مان اما نشد. ممیز هم دیگر دل خوشی از من ندارد. دیروز؟ ۱۲/۵ ظهر بیدار شدم و بعد کمی خانه را مرتب کردم و لباسشویی و اینها. بعد نان گذاشتم بپزد. ترکیب همه چیز من جمله استفاده از آرد شیرینی پزی تا اینکه در ماشین را باز گذاشتم خمیر چک کنم و روغن را اواسط ورز دادن اضافه کردن یا حتی اون وسواسم توی شستن پیچ پدال ماشین باعث شد خمیر شل از زیر قالب به دستگاه بریزد و المنت دستگاه سوخت. جرقه زد. بوی سوختگی پیچید. در دستگاه را بستم و از ترس خاموش کردم. نمیدونم چرا دوباره روشن کردم. کمی باز هم ورز داد. اما نه به اندازه همیشه (سه دقیقه کمنتر) و نه دفعه دوم هواگیری خمیر را سر ساعت انجام داد. دیگر گفتم خراب شده. دلم برای یک دلار پول آرد می سوخت. برداشتم بردم اشپزخانه. کمی دستی ورز دادم. گذاشتم استراحت دوم را کرد. کلی قالب دستگاه را وارسی کردم. دیدم واشر دارد. ترسیدم برای پخت بگذارم توی فر. هیچ قالبی هم نداشتم. خمیر هم شل تر از آن بود که همینجوری توی فر بذارم. دوباره توی قالب یختم و ریسک کردم و با تنظیمات بیک گذاشتم و پخت. نکته آنکه به ممیز گفتم. اولش همدردی کرد. حتی مدل نون ساز برایم فرستاد که یکی دیگر بگیریم. تا گفتم ممکن است تقصیر خودم باشد ورق برگشت. دیشب در امد گفت زدی خرابش کردی. حالا خوبه این همه نون خوب تحویلت دادم. خیلی انر‍ژی مو گرفت. روزه هم بودم.

راستی. سحری همان دیروز را هم زیرسیبیلی رد کرده بودم. قیمه پخته بودم با کلی دنگ و فنگ. سیب زمینی سرخ کرده بودم.. سالاد شیرازی و اینها. بعد نخورده می گوید ترش است دوست ندارم. مثل قورمه سبزی ترشه. دیگر گفتم ما ترش دوست داریم اما دفعه بعد ترشی رو کم می کنم.

داشتم عصر دیروز را می گفتم. عصر شده بود. نماز خوندم. منتظر اذان شدم. افطاری سوپ مسجدی خوردم و بعد به قصد گرفتن کلاه دوچرخه خارج شدم. هشت و و نیم رسیدم hdb طرف. یارو ‍ادم عجیبی بود. پنجره خانه باز. پشت به پنجره نشسته بود و کلاه را روی جاکفشی گذاشته بود که بروم بردارم. برداشتم و تشکر کردم و برگشتم. میخواستم سر راهم بروم خریدهایی که امدن را بردارم که دیدم ممیز گرفته. آمدیم خانه. بابا زنگ زد. گفتم بگویند به خانواده ممیز هم زنگ بزنند. ممیز برآن شد یک مطلب نوشت. بجز دوستش یکی یک بازخورد منفی گذاشته بود. تحمل مخالفت ندارد. رفتیم توی تراس. من قهوه خوردم و او شامی که از مسجد آورده بود: ماهی کولی. برگشتیم اتاق. اهان. یک اتفاق جالب دیگر این است که امد شکلاات بخورد. چندین بار خورده بود و من نخورده بودم. امد بخورد منم برداشتم بخورم. گفت یعنی ها... زن گرفتیم. من عن هم بخوام بخورم تو می خوری. بعد موهام رو کوتاه کرد. نمی دونم چرا غر الکی زدم و درست تشکر نکردم. چون بدم نیامده بود. بعد درامد گفت هیچ امروز برای تافل خوندی؟ با عصبانیت. گفتم نه. گفت می دونستم. بعد من گفتم می خواستم شب تا صبح کار کنم. بعد مو کوتاه کردن خوابیدیم. ساعت یک شب بود. گفت وای ماست نخریدیم. ساعت یک شب تنهایی پا شدم رفتم ماست خریدم و سیب زمینی چون گقته بود قیمه بدون اینها معنا ندارد. بعد اومدم خوابیدم. ساعت پنج بیدارم کرد. پاشدم رفتم برنج گذاشتم خیار خرد کرد به جای سالاد. بعد سیب زمینی اماده کردم برای ایرفرایر. سختی کار این است که هم خانه هایمان بیدار و اذیت نشوند. نزدیک اذان بود. گفت سیب زمینی نمی خواهد. دیره. اومد اشپزخانه فقط ایستاد به شیر خوردن. نمی دونم لجم گرفت. گفتم منم می خوام. اومدم بخورم گفت یعنی ها. بعد خوردنش رفت روی اعصابم. فورت فورت بالا می کشید. گفتم درست بخور. بعد او هم امد به برنج شفته من ایراد گرفت. امدیم اتاق گفت چیزی نمیشه گفت بهت دعوام می کنی. گفتم بگو. گفت سه نفر اومدن توهین کردن بهم و گفتن حرف بیخود زده ام. راست می گفت. طرف اونها رو گرفتم. این همین شد که دعوا بیشتر شد. بعد گفت بهم هیچ کار مفیدی نمی کنی. درست می گفت. بعد هم رفت ظرفا رو شست (مثلا ممکن بود بذاره صبح من بشورم اما خواست بهونه دستم نده) و بعد هم دستشویی حموم رو. من ازش تشکر کردم. اما دیگه چیزی نگفتم. خوابیدیم. اون زود بیدار شد و نشست به کار کردن. من تا همین حوالی ده و نیم خواب و بیدار بودم. میدونم خیلی لجش گرفته بود که انقدر خوابیدم. خواب داداشم رو دیدم. نگرانشونم. بعد هیچی دیگه پاشدم نشستم به نوشتن. خیلی حالم گرفته است. از این زندگی.

اون خیلی بد نیست ها من تحملم کمه یا نمی دونم چی. نمی ذارم خوب بشیم. الانم می دونم حساس شده که انقد می نویسم چی دارم می نویسم. اومدم سر کشید ببینه چیه. کاش اینجوری نبودیم.

دعواهای ما شامل: پول نداریم و من همه اش گرسنه ام و دارم سر این که کی بیشتر خورد دعوا می کنم (چون برخلاف تصورم این جور نیست که بگه اخهی بیا تو بیشتر بخور یا برابر. کاملا محقانه مثلا دو سوم یک موز رو می خوره.اگه رفتارش اونجور بود من کل خوراکی را بهش می دادم اما حالا ازش لجم می گیره.) دعوا سر وضعیت ایران. دعوا سر خرده عادت های اون شامل بد آب خوردن- ملچ مولوچ و غیره. خدایی اخطار به خودم باید بدهم. چند بار تا حالا به رو اوردم که ازدواجم اشتباه بوده. و ناراحتی من از کار نکردنم. خودخواهیش اذیتم می کنه. کل تخت می خواد برای اون باشه و غیره. همینا. فعلا خدافظ.

130

اعصابم خرد شد و حرفی که نباید می زدم رو زدم.

این همه قصه گفتم از دیشب که وایسادم جوجه پختم. بعد دیدم یک سوم جوجه رو برای من نگه داشته. رفتم به روش اوردم. خندید. گفت تقصیر خودته. منم اعصابم خرد بود. گفتم اره تقصیر منه که باهات ازدواج کردم. و رفتم دستشویی.

129

آدم باید روز نوشت داشته باشه. من همینو رعایت کنم خیلیه. اینم هدف من. امروز صبح بیدار شدم با ته مانده ناراحتی دیشب. رفتم دستشویی و امدم و بعد کمی ‍اشپزخانه رو مرتب کردم. گوشت برای قیمه بیرون گذاشتم. بعدم از نون دلپذیرم کمی با فر شبیه تست کردمش و با کره و عسل خورم. بعد رفتم توی اتاق. باز با ممیز بحثم شد. سر چی؟ سر همین بحث های سیاسی. بعد کمی ور رفتم. بعد هم رفتم توی محوطه و برای اولین بار رفتم توی اتاق جیم. عجب تردمیل خفنی. به عمرم چنین چیزی ندیده بودم. اتاق بغلی که فکر می کردم اتاق رقص هست انگار اتاق اجتماعات بود.

دیشب سر چی ناراحت شدم؟ سر خودخواهی ممیز. این داستان ادامه داره. تا از دانشگاه اومد رابطه داشتیم که من اوکی نشدم. بعد رفت اناناس برید و اورد بخوریم. دو تا برش کرده بود و گفت فقط یکیش کوچیکه و یکیش بزرگ. به خیال این که بگم بزرگه برای تو و منم دو تا رو نصف کردم و برابر شدن. :)))) حرصم می گیره از این که بعد هر رابطه فکر می کنه چه خبره. کمرم کمرم می کنی بیا ببین. انگار چی شده. توهم. بعد هر رابطه یجوری می پره بره یه چی مقوی بخوره ها اگه قرار بود بچه به دنیا بیاره یا پریود می شد چی؟ یه بار در کسری از ثانیه پریده بود سر ظرف انجیر خشک. خلاصه. اصرار داشت راند دو هم بریم. حوصله نداشتم. شام خوردیم. رفتیم تا بلوک ان سمتی اره رو اوردیم. طبق معمول این روزا کمی بحث و دهن کجی سیاسی کردیم. خب عقیده هامون متفاوته. ‍آهان. بعد این بحث ها هی گفت بیا جورابی که خریدم بپوش. دلم باهاش نبود. دلم رابطه نمی خواست. هی گفتم نه. گفت پس خودم کار خودمو بکنم. اول گفتم نه. بعد گفتم بکن. گفت ناراحت شدم. کمی ازش عصبی بودم سر این بحث ها. پشتمو کردم بهش و رفتم بخوابم. یهو دلم براش سوخت. گفتم پسر مردمه. چه گناهی داره. گوشه تخت جمع شده بود. رفتم بغلش کردم. خوشش اومد. بیشتر و بیشتر نوازش خواست. دیگه یه جایی وا دادم و انجام شد. بعدش گفت خوبه الان سحری رو بخوریم. گفتم اوکی. بعد دیدم ای بابا من پریودم تموم نشده بوده. جوجه مزه دار کرده بودم. برنج هم تو پلوپز خیس داده بودم. پلوپز رو روشن کردم. جوجه هم گذاشتم ایرفرایر و نزدیک نیم ساعت پای ایرفرایر بودم. می دونید. از این که تز داد الان سحری بخوریم. من پاشدم اماده کنم. اومد پرسید چقد طول می کشه گفتم نیم ساعت و بعد گفت پس من می رم یه چرت می زنم لجم گرفت. بعد اومد. گوجه که دوست داره ببره. یکی از موهای من به دستش چسبیده بود. گفت فردا موهاتو کوتاه کنم. گفتم نه. گفت من از موهات بدم میاد. منم کارم تموم شده بود همون موقع. رفتم و خوابیدم. ناراحت بودم. بعد اومده میگه ناراحت شدی؟؟؟؟ بعد به نقطه حساسی اشاره کرد. بدون این که به این ماجرا اشاره کنه گفت تو رو خدا یک هدفی برای زندگیت تعریف کن. و من اروم اشک ریختم.

شایدم خوب شدم 128

پریشب مارمولک دیدم. همون لحظه اول. شایدم از قبلترش داشت پیمانه صبرم پر میشد. رسیدیم فرودگاه گرب خیلی گرون بود، پیشنهاد دادم با اتوبوس بریم. همون اتوبوس کرفتن و مدام آپدیت کردن کیوآرکد خیلی وقتمون رو گرفت. از دیروز ساعت نه صبح بیدار بودم. خیلی خسته بودم. تو اتوبوس که نشستیم ساندویچ بندری من‌پز رو خوردیم و من تو اتوبوس داخل شهری چرت زدم. بیدار شدم و ممیز گفت هنوز دو ساعت تا هتل راه هست. نمیدونم عصبانی شدم که باید فلان. از اینجا شروع شد. بعد هم تا رسیدیم هتل و نتونستیم هیچ غذایی پیدا کنیم و رفتیم بستنی خریدیم و اینها از ادم های محلی، رفتم بروم حمام. دلم به دادن نبود. اما خودم را راضی کردم. تا پایم رو تو حموم گذاشتم مارمولک دیذم. گفتم فلانی راست میکفت، هتل اشغالی گرفتیم و اینها.

این حرف همان و ناراحت شدن و دعوا و دلخوری ممیز همان.

هیچ وقت هم جایش خوب نمیشود.

خلاصه

127

خانمه توی یوتیوب توی تد می گفت اگر می خواهید زندگی تون رو عوض کنید قصه تون رو عوض کنید.

اول من باید ببینم قصه ام چیه؟