پریشب مارمولک دیدم. همون لحظه اول. شایدم از قبلترش داشت پیمانه صبرم پر میشد. رسیدیم فرودگاه گرب خیلی گرون بود، پیشنهاد دادم با اتوبوس بریم. همون اتوبوس کرفتن و مدام آپدیت کردن کیوآرکد خیلی وقتمون رو گرفت. از دیروز ساعت نه صبح بیدار بودم. خیلی خسته بودم. تو اتوبوس که نشستیم ساندویچ بندری من‌پز رو خوردیم و من تو اتوبوس داخل شهری چرت زدم. بیدار شدم و ممیز گفت هنوز دو ساعت تا هتل راه هست. نمیدونم عصبانی شدم که باید فلان. از اینجا شروع شد. بعد هم تا رسیدیم هتل و نتونستیم هیچ غذایی پیدا کنیم و رفتیم بستنی خریدیم و اینها از ادم های محلی، رفتم بروم حمام. دلم به دادن نبود. اما خودم را راضی کردم. تا پایم رو تو حموم گذاشتم مارمولک دیذم. گفتم فلانی راست میکفت، هتل اشغالی گرفتیم و اینها.

این حرف همان و ناراحت شدن و دعوا و دلخوری ممیز همان.

هیچ وقت هم جایش خوب نمیشود.

خلاصه