48

کاش میشد همینجا کار کنم. اما نمیشه. از تهران خوشم نمیاد دیگه. یعنی دلم میخواد پیش بابام و مامانم باشم.

پاشدم به مامان گفتم پاشو اتاقتو مرتب کن. گفتم بجا نشستن و فیلم تکراری دیدن (خشم و هیاهو داشت تلویزیون) اتاقتو مرتب کن. چند تا بهونه اورد رد کردم. الان بلند شده. کاش من یه مامان مثل خودم داشتم.

47

بازم اتفاقات خانواده

داستان: دهن باز من

مامان میگه بهم گیرنه. حقم داره. همه داستانا زیر سر منه.

اول این که اینقد وقت گذاشتم، دارم خونه رو مرتب می کنم. مدام شیشه شستم و پلاستیک های مواد غذایی که اکثرا حشره زدن رو اول تو سینی پاک می کنم، میذارم تو هوا آزاد، میریزم تو شیشه، میذارم تو یخچال. امروز گفتم آسیاب رو ندیدید؟ با بابا دنبال آسیاب می گشتیم که یهو در یکی کابینتا رو باز کردم و دیدم برنجا پر از حشره شدن (اینا شب پره نیستن، حشره برنجن). سریع رفتم جارو رو اوردم و خواستم الک کنم و میخک بندازم توشون. بابام گفت کجا کاری؟ تموم برنجا زیر زمین پراز حشره ان. یهو حس بی حاصلی کردم. حالا درسته مثلا پارسال کابینت شربت و نوشابه و عسل رو بیرون ریختم و مرتب کردم و اگرچه مرتب نموند، اما اونجورم داغون باقی نموند. کفش چسبناک نیس دیگه. یا اگرچه کابینت زیر اپن پر از شیشه کردم و مرتب و بازم درهمه. اما به درهمی قبل نیست.

اما کلا یهو بی انگیزه شدم. اتاق مامان بابا اونجور، اتاق داداش اونجور، اتاق اسبق من و انباری جدید اینجور. شیشه ها و پرده موندن. انباری اونجور. مگه تموم میشن اینا؟ بشن هم آخرش که چی؟

بگذریم.

حالا چرا میگم گیرنه ام؟

چون به ابجی گفتم که مامان و داداش چون غر می زنی دوست ندارن با تو و دوماد برن سفر. به من غر مامان اینا رو زد. اما فرداش زنگ زد و برا بابا گفت ناراحتم که دیگه باهاتون نمیشه سفر برم و اینا. بابا هم حالا ناراحت و میخواد بریم شیراز. مامان وداداشم مقاومت می کنن. زبون دراز من مسیله ساز شد.

46

مدتی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

سلام

به خودم البته

این پست حاوی درد است. چه مامانی دارم من؟!

اول این که وقتی می رفتم پیش روانشناس از اینکه بحث رو رسوند به جایی که مثلا یادم می انداخت که مامانم ما رو بغل نمی کرده و نمی کند چون وسواس داشته و ما همیشه باید یک متری اش راه برویم که مبادا پرمون به پرش نخوره (بگو بعد دو ماه برم خونه) از دور مثل فیلما سلام احوال می کنیم همون اول کارم غر می زنه که چمدون پر از خاکتو اونجا نذار، پچلی، با لباسای کثیفت که تو راه بودی ... فلان بهمان. خلاصه وقتی رسوند به اینجا که ثابت کنه یه جاهایی دلم محبت می خواسته و ازم دریغ شده عصبانی میشدم و رد می کردم. همه می دونن نفر اول زندگی من بابامه. وقتی روانشناس یه آتو ازم گرفت که بابا سر بحث خارج رفتن داداش گفت حاضره اون یکی خونه رو بفروشه و اون بره و من گفتم میشه من گفت نه، چرا از بابام خشمگین نیستم. چرا باور نمی کنم بابام هم حالا خیلی کم یه جاهایی پشتمو نداشته. چرا وقتی تو تهران داشتم جون می کندم تو اون گه خونه، تو اون پانسیون کثافت، با این که پول داشتیم حتی نخواستن بیان خونه برام اجاره کنن، در حالیکه فلانی با پول کمتر من اجاره کرد؟ بگذریم.

برسیم به تولد امسال که بابا اصلا تولدمو تبریک نگفت. این خیلی برام درد داشت. حدود ساعت یازده زنگ زدم خونه، نگران بودم نکنه اتفاقی افتاده که کسی یادش نبوده تولدمو، دیدم خیر. فقط یادشون نبوده. بعدم که ممیز رید به اعصابم. باز خونه بودم یادشون می افتاد و یه کیک چیزی می گرفتن، ممیز (یعنی دوست پسرمون، یعنی کسی که دو هفته قبلش با خانواده اومدن خواستگاری) میگه من ریجکت شدم بیا حال بد منو خوب کن. بعدم نهایت فکرش اینه که از من بپرسه خب کجا بریم برا شام. گفتم بریم فلان جا، خاک بر سر من، چشماش برق زده می گه میخوای شام مهمونم کنی؟ من یعنی برم بمیرم.

حالا اینا رو ول کن. امروز صبح نمی دونم سر چی بحث شد مامان گفت قبول کن از همه بیشتر ریخت و پاش می کنی، انقد بهم زور گفت این حرف. نه این که دفعه اولش باشه ها، همیشه غر می زنه. اما درد می دونی چیه؟ مامان من برا وسواسش خیلی کثیفه. اینجور بگم بهتون که انقد به یه چیزی دست می زنه باید دست بشوره که همه چیزو می ریزه رو هم و خونه گند افتاده. اگر یکی میومد می دید خونه ما رو. بعد خواهرم که همیشه رویکردش غر زدن و هیچ نکردن بود. داداشم که اونم تو گند شناوره. اتاقش باید نوک پا نوک پا بری تو، دو تا میز داره، کلی کمد، بازم کتابا و لباسا همه جا پخش، اتاق پر خاک. میری کمکش جمع کنی صداش در میاد دست به اینا نزن. همه همین جور انبار طور. پر خاککککککککک. حالا من چه می کنم؟ پا میشم تمیز کاری. همین لج مامانمو در میاره. خدا شاهده با هرکی تو خوابگاه بودم بهم می گن وسواس داری، اما مامانم بازم جیغ داد که همه چیزو گند زدی. فلان بهمان. یعنی کلیپ می بینم تو اینستا که همه می گن مامانامون افتادن به جون خونه، آرزو می کنم مامان منم اینجور بود. نه این که خونه سوسک و حشره داره اما مامانم چون مثلا درب فلان شیشه را برعکس رو کابینت گذاشتی و کابینت روش مثلا یک پلاستیک بوده که اون پلاستیک تو ماشین بوده که روی صندلی ماشین مثلا افراد می نشینن و باسن افراد کثیفه، دیگه درب فلان شیشه کثیفه و بسته نباید بشه و خب حشره میزنه. بخش دوم دعواهای ما سر آشپزی کردن منه. پر واضحه که مامانم مثل همه مامانای ایرانی پسراشون رو دوست دارن، پری شب داداشم قهوه خواسته، مامانم میگه پا نمیشی برا داداشت قهوه درست کنی، اون که هر وقت از ترمینال میای میاد دنبالت (نیاز به گفتن این جمله نیست، من می رم اما اینو میگه حرصم می گیره که انقد زحمتای داداشم براش تو چشمه، من امتحان داشتم پایان ترم، منو فرستاده چیز کیک درست کنم برا تولد داداشم که چیز کیک دوست داره، بعد تولد من، من خودم میرم برا خودم کیک می خرم) بعد پا شدم درست کردم، اون قهوه خورده لیوانو گذاشته رو میز رفته، مامانم میاد سر من غر می زنه کم ظرف کثیف کن. مگه من خوردم؟ میگه تو درست کردی.برا خواهرم چون بد غذا بود مثلا نیمرو می ساختن و خواهش که بخور، داداشم که خب پسره و باید براش بسازن، من که پا میشم برا خودم می سازم بعد مامانم غر می زنه که فقط ظرف کثیف کن باشه؟ من راه برم دنبالت ظرفتو بشورم. حالم بد میشه ازش. رفتیم عروسی، خاله وسطی ام چون دختراش نبودن به خودش نرسیده، همه خوشن (حتی مامانمم حواسش نیس)من ناراحت شدم میرم اول به مامان و خاله کوچیکه می گم، بعد اونا متوجه میشن. بعد میرم مو خاله رو شونه می کنم، یه رژ می زنم براش. بعد شب چی میشه؟ خاله کوچیکه افسرده میشه که چرا به خاله گفته که چرا حواسش به خودش نیست. خاله وسطی ناراحته که بد بوده و مامان میاد به من غر می زنه که تو باعث ناراحتی دو تا خواهرا من شدی. به تو چه. من نبودم، مامانم رفته نارگیل خریده، مثل یک اصل من باید برم بشکنم، اومدم نرفتم باز کنم، خراب شده می گه تقصیر توعه. ای بابا. این همه آدم. من اصلا تهران بودم. به من چه؟ چون خاله کوچیکه افسرده است من باهاش حرف می زنم، با هیچکی دیگه حرف نمی زنه، بعد الان چند روزه بهش زنگ نزدم مامانم میره میاد میگه حاله حالش بده، میگم به من چه؟ واقعا به من چه. خود مامانم هیچ کاری براش نمی کنه. بعد واقعا یک ساعت که با خاله حرف میزنم واقعا انرژی ازم می بره، چون فکر خودکشی داره، مثل راه رفتن رو بنده، یه چیز بد بگی حس ناامیدیش بیشتر میشه. خیلی درد دارم. تهران که بودم هی مامان غر می زد برگرد. بیا خونه. گفتم نمیام چون می خواستم تا 27 ام درس بخونم. بعد مامانم در اومد که فقط حال بدتون برا ماست. یعنی مادر اینقدر سم؟

خدایا غم دارم.