47
بازم اتفاقات خانواده
داستان: دهن باز من
مامان میگه بهم گیرنه. حقم داره. همه داستانا زیر سر منه.
اول این که اینقد وقت گذاشتم، دارم خونه رو مرتب می کنم. مدام شیشه شستم و پلاستیک های مواد غذایی که اکثرا حشره زدن رو اول تو سینی پاک می کنم، میذارم تو هوا آزاد، میریزم تو شیشه، میذارم تو یخچال. امروز گفتم آسیاب رو ندیدید؟ با بابا دنبال آسیاب می گشتیم که یهو در یکی کابینتا رو باز کردم و دیدم برنجا پر از حشره شدن (اینا شب پره نیستن، حشره برنجن). سریع رفتم جارو رو اوردم و خواستم الک کنم و میخک بندازم توشون. بابام گفت کجا کاری؟ تموم برنجا زیر زمین پراز حشره ان. یهو حس بی حاصلی کردم. حالا درسته مثلا پارسال کابینت شربت و نوشابه و عسل رو بیرون ریختم و مرتب کردم و اگرچه مرتب نموند، اما اونجورم داغون باقی نموند. کفش چسبناک نیس دیگه. یا اگرچه کابینت زیر اپن پر از شیشه کردم و مرتب و بازم درهمه. اما به درهمی قبل نیست.
اما کلا یهو بی انگیزه شدم. اتاق مامان بابا اونجور، اتاق داداش اونجور، اتاق اسبق من و انباری جدید اینجور. شیشه ها و پرده موندن. انباری اونجور. مگه تموم میشن اینا؟ بشن هم آخرش که چی؟
بگذریم.
حالا چرا میگم گیرنه ام؟
چون به ابجی گفتم که مامان و داداش چون غر می زنی دوست ندارن با تو و دوماد برن سفر. به من غر مامان اینا رو زد. اما فرداش زنگ زد و برا بابا گفت ناراحتم که دیگه باهاتون نمیشه سفر برم و اینا. بابا هم حالا ناراحت و میخواد بریم شیراز. مامان وداداشم مقاومت می کنن. زبون دراز من مسیله ساز شد.