97
باورم نمیشه میدونه من اینجام و نگفته بریم بیرون. چقد زور زدم پاشم بیام، اینجا دارم از گرما تبخیر میشم (کولرا افتضاح شدن)، غذا هم نداریم. اومدم که اگه خواست ببینه منو باشم. چقدم عجیب بود این که دقیقا سر ساعت بلیطم بهم پیام داد که تهرانی یا نه. بعد الان چند روز گذشته و انگار نه انگار. احتمالا هر شب داره با یکی می ره بیرون. شاید دیروز خونه آقای فلانی بوده. امشب با حمید. فردا با تامی. پس فردا با می رییس سابق. پسون فردا با همون آقا معلمه، پس پسون فردا سل و تمام. شاید تو برنامه اش جایی ندارم. دلش نیست منو ببینه. هرچی. هیچی نگفته.
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت.
بازم رفتم عکس د اند اف اراش که عکس یاقوته و 16 آذر هست رو نگاه کردم.
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 8:0 توسط سها
|